العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )

337

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )

بر ميخيزى و با اين جوان ( يعنى حضرت سجاد ) ملاقات ميكنى و به او ميگوئى : اى آقاى من ؟ محمّد گفت آرى به خدا قسم ، او امام من است . گفتم : آن جوان كيست ؟ گفت : على بن الحسين است . بدان كه من با او راجع به امر امامت منازعه كردم . وى به من فرمود : آيا راضى هستى حجر الاسود در بارهء من و تو قضاوت نمايد ؟ من گفتم : چگونه اين قضاوت را بعهدهء سنگى كه جماد است بگذاريم ؟ فرمود : آن امامى كه جماد با او تكلم نكند امام نيست . من از اين سخن خجل شدم و گفتم : مانعى ندارد كه حجر الاسود بين ما داورى كند . ما متوجه حجر الاسود شديم . او نماز خواند و من نيز نماز خواندم . سپس حضرت سجاد نزديك حجر الاسود رفت و به آن سنگ فرمود : تو را به حق آن خدائى قسم مىدهم كه عهد و پيمان بندگان را نزد تو امامت نهاده تا شهادت دهى : آنان بر سر عهد و پيمان خود ماندند بما خبر بده كدام يك از ما امام هستيم ؟ به خدا قسم كه حجر الاسود بسخن در آمد و به من گفت : اى محمّد ! امر امامت را به پسر برادرت تسليم كن . زيرا او از تو بر مقام امامت اولى و سزاوارتر است . او امام تو خواهد بود . سپس حجر الاسود به نحوى متحرك شد كه من گمان كردم : الساعه سقوط خواهد كرد . پس از اين معجزه بود كه به امامت آن حضرت اعتراف كردم و معتقد شدم كه اطاعت آن بزرگوار واجب است . ابو بجير ميگويد : من از نزد محمّد بن حنفيه در حالى مراجعت نمودم كه به امامت امام زين العابدين معتقد شدم و از عقيدهء گروه كيسانيه برگشتم . از ابو بصير روايت شده كه گفت : از امام محمّد باقر عليه السلام شنيدم ميفرمود : ابو خالد كابلى مدتى خادم محمّد بن حنفيه بود . وى شكى نداشت كه محمّد بن حنفيه امام است . تا اينكه يك روز ابو خالد نزد محمّد بن حنفيه آمد و گفت : فدايت شوم من داراى حرمت و مودتى هستم . تو را به حق رسول اللَّه و امير المؤمنين عليهما السلام قسم